تبليغاتX
شبگرد

شبگرد

 

تکراری اما باید خوند و فکر کرد

لنین

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 یک راهب او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 11 آبان1390 ساعت |
 
نه فرصت ها می توانند عشق مرا تغیر دهندو نه گذشت زمان می تواند آسیبی به آن برساند . زمین با تمام هنرهایش ، چگونه میتواند پهلو زند به عشقی که می یابیم و از آن خود میسازیم.
|+| دل نوشتي از شیطان در یکشنبه 20 شهریور1390 ساعت |
 جدای
ای جدای دست بردار از سرم

از چه می سوزی من دگر خاکسترم

هر چه رشتم پنبه کردی بی دریغ.

جز تو نقشی نیست دراندر باورم

زندگی را با تو باور کرده ام

تا نگوی من ز مجنون کمترم

ما خود این ساغر به سنگ غم زدیم

سنگ غم دیگر مزن بر ساغرم

از دو عالم گوهری گر داشتم

با نظر تنگی ربودی گوهرم

عشق را پنهان کنم از چشم تو

تا نیفتدچشم تو بر دلبرم

مذهب مهر و سرود آب را


جز کتاب عشق کو کتابی دیگرم؟

این کتاب مهربانی را بخوان

ای جدای دست بردار از سرم

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 17 فروردین1390 ساعت |
 خیلی دورم....خیلی دور ....دور..

خیلی دورم....خیلی دور ....دور..

خیلی دورم....خیلی دور ....دور..
یه جائی که خورشید همیشه دم غروبه ........همیشه...... فقط غروب...
یه جائی که سرده خیلی سرد.....
تابستونش سرد بهارش خزون.......
یه جائی که گلاش رنگ ماتم داره .....رنگ تنهائی رنگ بی کسی.....
قناریاش با کلاغاش میخونن......بارونش از کوها میبارن.......
اینجا شهره منه دنیاش قد منه رودخونه هاش رگ دستای منه....اینجا بهشت غمگین منه....
هق هق گریه هاش قد آغوش منه......
تلخی روزگارش فقط سهم منه......
زندانش فقط اتاق تاریک منه.......
صفحه خاطراتش فقط زندگی منه............
خدا تنها مهمون امروز منه........
امروز حرف فقط حرف منه ......
میگم ای خدا یا برس به دادم....
برس به دادم که خیلی تنهام....برس به دادم که خیلی تنهام.....
دیگه از تنهائی میترسم .... دیگه از بیکسی میترسم دیگه از سایه خودم میترسم ... دیگه خنده هام مثل گریم میمونه....
بهارم مثل زمستون میمونه....... دیگه برام فرقی نداره .... کاش خدا یه بار به حرفا گوش میدادی کاش به حرفام رنگ میدادی کاش به امیدام جون میدادی کاش .........میدونی چرا فقط با تو حرف میزنم ..... چون فقط تو میتونی بهش بگی
|+| دل نوشتي از شیطان در دوشنبه 27 اردیبهشت1389 ساعت |
 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 21 اسفند1388 ساعت |
 
یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست

نمرودان را پشه چو پیلی بفرست

فرعون صفتان همه زبر دست شدند

موسی و عصا و رود نیلی بفرست

البته فرعون صفتان الان فکر نمیکنم از موسی و عصا و نیل هم شکست بخورن یا رب خودت مستقیما باید دست بکار شی.

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا...

چه شباهت عجیبی سرنوشت ما با سرنوشت غم انگيز کرم ابریشم دارد ، كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس ميسازد ، ولي به فكر پريدن است...

|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت |
 
دیگه دفترم پر شده

دیگه صفحه سفیدی نداره

تمومش پر شده از شعرهای من برای تو

از روزهای خوب گذشته نوشتم

از تنهای های دیروز و امروز ....

از رویاهای فردا

کابوس تنهای فردا

گله کردم از تو از خودم

اما تو بر نگشتی

نرفتی از یادم

نفرین به تو که.....

نه نه نفرین به من که

به من که خوب نبودم

اونی که تو میخواستی نبودم

لعنت به من که تو رو ناراحت کردم

افسوس که تو از پیشم رفتی

........

یا برگرد

یا اینکه برو از یادم

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 18 دی1388 ساعت |
 نیزار

 

[1]

نی را چه شوکتی است؟

جز رنگ زار ِ زرد

یا ناله ای حزین

بی ساق و ریش و برگ؟

فارغ ز بار و باغ

دل را سپرده

بر لب چوپان هرزه گرد!

 

[2]

نیزار شهر ِ من

با مردمان ِ پاک

با ساقه های پوک

دل بسته بر افاده چوپان که نی شوند!

|+| دل نوشتي از شیطان در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت |
 آموخته ام که
زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. و درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. و کوچکترین برخورد ها می تواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !! آموخته ام که با اشک می شود غمها را شست .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود...

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت |
 

شبهای هجر را گذرانده ایم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ای غایب از دو دیده چنان در دل منی

کز لب گشودنت به من آواز میرسد

 

|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت |
 

باران

 نه اشتباه نمیکنم داره باران میاد

حالا میتونم برم زیر باران گریه کنم

گریه کنم و غم هام بیرون کنم

 

.......

اما افسوس که من

 

در این ناکجا آباد

                    بادبادکی رها شدهام

بادبادکی بی نخ

بادبادکی کاغذی

 

|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت |
 
 

 

 

باد

كجائي اي باد

بيا اي باد،بوز اي باد

بیا که

خيلي وقت بارون نمياد

دلم میخواهد زيرش قدم بزنم

گريه كنم هيچكي نفهمه

 ای باد تو بيا كه من ميخواهم

توي اين شبهاي بي انتها

بادبادكي رها بشم

بسپرم دل به تو

هر كجا كه بردي بادا باد

به ديار غم يا كه شادي

 

 

|+| دل نوشتي از شیطان در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت |
 شبگرد

 

 

 

میدونی برا چی زنده ای ؟.

 

 

                                                              ش

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت |
 
 

شب بود شبگردي باد و بارون

...

يه عاشق تنهاو دلشكسته

تموم كوچه هاي اين شهرو

دنبال گمشدش گشته بود

رسيده بود به اخرين كوچه

يه كوچه بن بست

يكي يكي درها و رو زد

فقط مونده بود يه در

اما ديگه اين درو نزد

ميدونيد چرا

از اين ترسيده بود كه نكنه

گمشدش توي اين خونه هم نباشه

نمي خواست ناميد بشه

ميخواست هميشه فكر كنه

 كه گمشدش توي اين خونست

خواست كه برگرده بره

اما ديگه  نميتونست برگرده

چون كه ديگه اسير اين كوچه شده بود

ديگه نمي دونست خونش كجاست

............

شب بود شبگردي باد و بارون

من همون اسير كوچه بن بست عاشقي

|+| دل نوشتي از شیطان در شنبه 27 مهر1387 ساعت |
 تنهائي

تنهائي

آخر اي خدا

تو كه ميداني تنهائي

از شكنجهء

تحمل كسي كه تو دوست نميداري و دوستت دارد،

از موريانهء تحقيري كه رگهايت را مي جود

 اما غرورت بتو فرما ن سكوت ميدهد

وحشتناك تر است.

تو كه ميداني

چرا گذاشتي او مرا

 چنين تنها رها كند

...........

آه نكند كه من اشتباه ميكنم و

تحمل كسي كه تو دوست نميداري و دوستت دارد،

 از تنهاي سخت تر است

آري همين طور است اومرا دوست نميداشت

.....

خدايا تو مرا دوست داشته باش

و او رابيشتر

|+| دل نوشتي از شیطان در سه شنبه 16 مهر1387 ساعت |
 پا ئیز , جدائی, گله

بازم پائيزاومد

فصل جدائي،فصل تنهائي

جداشدن برگها از درخت

جدا شدن من و تو

ميدوني جدائي برگها از درخت خيلي خوبه

برگها ميرن تا درختا استراحت كنند

اما تو رفتي و من........

.........

نه اشتباه نكن نميگم

كه تو بايد برگ باشي ومن درخت

يا اينكه من برگ و تو درخت

هيچكدوم از ما

نه سخاوت درخت و داريم

نه شجاعت برگ

..........

ولي بازم گله دارم

اما ديگه از تو نيست

از يكي كه خيلي بزرگ

........

من و ببخش خدا

اما بايد بگم كه ازت دلگيرم

آره خدا از تو گله دارم

ميخوام بگم من و چرا به حال

خودم رها كردي

مي دونم من بنده اي خوبي نبودم

اما اين حقم نبود

.........

ميدونم كه اين درخواست زيادي

براي مني كه فقط تو تنهائي هام

ميام و ازت كمك ميخوام

اما ازت ميخوام كه

هميشه مراقبش باشي

نذار كه هيچ وقت تنها و بي كس بشه.

 

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 5 مهر1387 ساعت |
 

دلم میخواهد بهت بگم که.......

 

بيا كه مي خوام

دوباره

 شروع من بشي

بيا كنارم شب و

 از قصه جدا كن

بيا كه ديگه شب و بي تو نميخواهم

بيا به روياهاي من واقيعت ببخش

 

بيا كه ديگه شب هم از تنهاي من خسته شده

خسته از گريه هاي شبانه ام

بيا گه ديگه من بي تو

گريه ابرا روهم باور ندارم

 

بيا كه ديگه نميخواهم با غم اندوه همسفر باشم

بيا كه ديگه نمي تونم توي اين حصار غربت

با غم دوري تو سر كنم

 

بيا كه نميي خواهم سرنوشتم دوري از تو باشه

 

بيا كه ميخواهم سرمو بزارم رو شونه هات گريه كنم

 

بيا كه ديگه اشكم شده رونه

بيا بشو طبيب دلم

بيا كه ديگه اين وبم نميخواهد سنگ صبورم باشه

بيا كه اين اخرين تلاشمه

بيا كه غم تموم وجودم گرفته

بيا كه ديگه نفسي برام نمونده

بيا كه ......

 خدای بزرگ میشه تو حرفامو بهش بگی.

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت |
 ياد گرفتم

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

|+| دل نوشتي از شیطان در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت |
 


شيطان
|+| دل نوشتي از شیطان در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت |
 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

 

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

 

تنها نشسته ای

 

بی برگ وبار زیر نفسهای آفتاب

 

در التهاب

 

در انتظار قطره ی باران

 

در آرزوی آب

..........................

ابری رسید

               چهر درخت از شعف شکفت

 

دلشاد گشت وگفت

 

    ((ای ابر ای بشارت باران

 

    ((آیا دل سیاه تو از آه من سوخت ؟

 

غرید تیره ابر

                   برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت

..............

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

                                                    ای کاش

خاکستر وجود مرا با خویش

                                      می برد باد

باد بیابانگرد

                   ای داد

                            دیدم که گرد باد

حتی

                    خاکستر وجود مرا

با خود نمی برد.        

 

 

|+| دل نوشتي از شیطان در شنبه 30 شهریور1387 ساعت |
 رهایی
زندگی میتواند زیباتر از ان چیزی باشد که مردمان به آن رضا میدهند.

خردمندی در عقل نیست بلکه در عشق است. آخ! تا کنون زیاده محتاطانه زیسته ام.

باید بی قانوت بود تا بتوان از قانون تازه پیروی کرد. ای رهایی!ای آزادی!

تا هر کجا که هوسم پیشروی کند خواهم رفت. ای انکه دوستت دارم با من بیا.

تا دورترین جایی که بتوانی بروی تو را خواهم برد.

نسیم سرگردان

گلها را نوازش کرد

از صمیم دل به تو گوش فرا میدهم

ای نغمه نخستین بامدادن جهان

مستی صحبگاهان

روشنائیهای نودمیده

گلبرگهای یکسر اغشته به شراب....

 

بپذیر بی که چندان بمانی در انتظار

مهر آمیزترین اندرز را

و آینده را بگذار

تا به آرامی تو را فرا گیرد

 

اینک نوازش ملایم روز

چنان دزدانه می نماید

که گویا بیمناک ترین جانها نیز

خود را به عشق خواهد سپرد

                                      حميد

|+| دل نوشتي از شیطان در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت |
 

 

اي سپيده هاي صبح، گرامي ترين لذات ما بوده ايد

 اي بهاران، اي سپيده دمان تابستانها!

اي بهاران هر روزه، اي سپيده دمان!

هنوز از خواب برنخاسته بوديم

كه رنگين كمانها پديدار شدند...

...و هرگز چنان كه بايد از سحر خيزان نبوده ايد ،

يا چندان كه ماه را بايد

از شبخيزان نبوده ايد...

 

|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت |
 اعتماد
اعتماد

 دریغا که فرصت اعتماد به باور باران را از ما گرفته اند

 دریغا که فرصت اعتماد به عطر آهو را از ما گرفته اند

 دریغا که فرصت اعتماد به دعای مادران را از ما گرفته اند.

پس ما مگر چه کرده ایم

جز این که خود شما

چراغ بامدادان را در این خانه شکسته اید!

                                             حمید

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 8 شهریور1387 ساعت |
 بيا كه

بيا كه ديگه شوق پرواز ندارم

بيا اسمون ديگه فرقي با قفس برام نداره

اخ كه خدا چرا همه از پيشم رفتن

چرا من چنين تنها شدم

چرا نگارم از پيشم رفت

اونكه حرفهاش همه از دوست دارم بود

                                                                                      حمید

|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت |
 
 

وقت کشته شدن خاطره ها دیگه سراغ من نیا.

با دلی خالی از عشق فقط یه چیزی می خوام از خدا

عاشقی بهت بده عاشق تر از من

قلبی بهت بده مهربون تر از قلب من

تو سنگدل بودی و من زیادی عاشق چشات

 

تو رفتی و با سفرت از قلب خسته ام

دیگه مسافری نیومد که بمونه با دل متروکه ام

دیوارای دلم پوسید

کسی بهش دست نزد

نمی دونم چرا دلم فریب نمی خوره

مونده پای اون قولی که داده بود..

می دونم که هیچ گاه این نوشته ها رو نمی خونی.

حتی اگه بخونی دلت هیچ وقت شیشه ای نمی شه. دل تو فقط از جنس فولاده که هیچ وقت نمی شکنه.

                                                                            حمید

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت |
 
در عرض يك دقيقه ميشه يكي رو خورد كرد

در عرض يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت

ولي يك عمر طول مي‌كشه تا كسي رو كه دوست داري فراموش كني

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....
شيطان
|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت |
 

شاخه‌های نومیدی
با سپرهایی آهنین می‌رویند.
اما چه فکر کرده‌ای؟!
مگر می‌گذارم پرچمِ سنگینِ زندگی
برای حتی لحظه‌ای در آسمانِ پرشکوهِ هستی نگردد!

کاش بدانی لبخندهای‌ات، چه بی‌دریغ
در اجتماعِ سبزهای چپ‌گرای ذهن‌ام
مِهر می‌ورزند
و گلوگاهِ تاریخِ کوچکی را که بر آن‌ام
روشن می‌کنند.

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 14 تیر1387 ساعت |
 همه می پرسند
همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند؟

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان

شیطان

|+| دل نوشتي از شیطان در جمعه 14 تیر1387 ساعت |
 
چند تا دوسم داري ؟
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!!
ميدوني چرا ؟
چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه :
يکي دوست دارم

                                                                                          حمید

|+| دل نوشتي از شیطان در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت |
 خداحافظی

وقتی دوست شما از ضمیر خود سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید، "چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید "آری چنین است".

و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،

زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه می کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند. و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود.

زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه ، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.

 

و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را به آن خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره آن دوستی چه خواهد بود؟

پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه برای کشتن ).

زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند.

و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.

زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.

 ................................................

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل
می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،ای کاش کودک بودم تا دراوج ناراحتی و
درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 
.............................................................
 
این روزها زیاد نمی نوشتم اما به هر حال مینوشتم.گفتنی بسیار بود...دبگر مجالی نیست
خداحافط
                                                                                      حمید
|+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 2 خرداد1387 ساعت |